|
کلبه تنهایی |
|
|
باید رفت ماندن جایز نیست!!! باز هم نام مرا میخوانند نوبت من شده است چشمهایم نگران به کجا خواهم رفت و چرا اینگونه توشه راهم چیست و چه غافل بودم فرصتی میخواهم تا که بار سفرم بربندم فرصتی آیا هست؟ باز هم نام مرا میخوانند فصل کوچیدن توست مهلتت پایان یافت فرصتی باز چه سود کوچ آن دختر بی نام و نشان یادت هست؟ فاطمه، آذر و مهتاب چطور؟ پدرت را ... افسوس که تو غافل بودی غرق تنهایی خویش غرق دنیا بودی فرصتی باز چه سود که به غفلت گذرد چندی باز فرصتت پایان یافت مهلتی دیگر نیست فصل کوچیدن توست ماندن جایز نیست دیگر باید رفت... انا لله و انا الیه راجعون مریم الله وردی
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 5:35 توسط مریم الله وردی |
آرزوی محال چی می شد که روزگار به هیچکسی بد نمی کرد قلب هیچکسی رو جای شیشه از سنگ نمی کرد چی می شد که زندگی با همه مهربون می شد روی زشت زندگی هیچوقت نمایون نمی شد چی میشد که تو دل هیچکسی جای غم نبود توی لحظه های شادیمون محبت کم نبود چی می شد که بی کسی تو زندگی معنا نداشت غم و غصه ها رو می شد یه جوری کنار گذاشت چی می شد آرزوهامون به حقیقت می رسید نقاش دنیا همه صورتا رو شاد می کشید مریم الله وردی
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 17:40 توسط مریم الله وردی |
باورم نیست هنوز که تو رفتی ودگر منم و تنها من که تو رفتی گل سرخ دلم پژمرده است اطلسیهای خیالم مرده است ودگر منم و تنها من که تو رفتی و هوای دل من ابری شد چشمه سرد نگاهم تا ابد جاری شد که تو رفتی و بهارم خشکید و خزان دل من ساری شد و دگر منم و تنها من باورم نیست هنوز که تو رفتی و دگر کلبه ی گرم دلم کلبه ی تنهایی شد مریم الله وردی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 14:52 توسط مریم الله وردی
دلم گرفته است و نگاهم. حال و هوای گریستن دارم. مینویسم درفراغ کسی که تمام وجودم بود و عاشقانه دوستش داشتم و دیگر درمیان ما نیست و هرگز کسی در قلب من جای خالی او را پر نخواهد کرد. کسی که سبزی نگاهش تا همیشه در چشمان من جاودان خواهدبود. مینویسم شاید سنگینی غمها را با قلم و کاغذم قسمت کنم وسینهام را سبک سازم. آنگاه که در چرخش روزگار به بهار شادیهارسیدم گمان می کردم که این بهار را خزانی نیست. چه فکر و اندیشه ی خام و احمقانهای!!!!!!! آری می دانم هیچ بهاری بی خزان نیست. اکنون که بعد از چهار سال دوری با کاغذم درد دل میکنم خوب می دانم که چه اندیشهی خامی داشتم، بهار شادیهایم را خزان غمها فراگرفت، خزانی که سردیش را با گرمی هیچ بهاری فراموش نخواهم کرد. کاخ آرزوهایم در یک طلوع گرم که غروبی جز یاس نداشت ویران گشت و غمی ابدی سینه ام را فرا گرفت و چشمه چشمانم را تاهمیشه جاری ساخت. چندی است هوای خانه ما سرد است چندی است که مرغ دل من دربند است چندی است که من در طلب مهتابم چندی است که از داغ غمش بی تابم چندی است که با ناله شبم روز شود چندی است که هم خانه من سوز شود مریم اللهوردی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 11:59 توسط مریم الله وردی |
پروانه دلم چه شد از آشیان پرید چشمان خویش بست، چه شد زاریم ندید بر بسترش نشستم و با التماس باز گفتم نرو، بمان که منم غرق در نیاز نشنید ناله دل زارم پرید و رفت هرگز نگاه خیس مرا او ندید و رفت خاموش گشت شمع وجودم ز رفتنش نابود گشت هستی من از نبودنش من ماندم و شب تاریک و آه سرد من ماندم و دل بی تاب و کوه درد مریم الله وردی
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 22:15 توسط مریم الله وردی |
چرا... چرا در کوچه های مبهم دل غریب و بی کس و تنها نشستی چرا گلواژه های زندگی را به حرفی سرد و بی معنا شکستی چرا نیلوفران آبی عشق کنار چشمه دل تشنه ماندند چرا آواز تلخ جغد ها را ز سوگ آرزو هامان نخواندند چرا در موسم فصل بهاران گل امید دیگر جلوه گر نیست چرا در سبزی عمق دعاها نماد استجابت پر ثمر نیست چرا در جانماز سبز احساس دگر عطر گل یاسی نمانده چرا تنگ بلور دوستی را تطاولهای چند رنگی شکانده مریم الله وردی
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 19:39 توسط مریم الله وردی |
میلاد نور مبارک
تقدیم به مادرم و تمام مادرانی که وجودشان نماد
گذشت و تمام خوبیهاست![]()
مادر ای محرم اسرار نهانی
مادرم مریم هر عصر و زمانی
مادر ای درّگرانمایه گیتی
مادرم سبزی هر جا و مکانی
مادر ای روی تو همچون مه و خورشید
مادرم کوکب هر لیل و نهاری
مریم الله وردی
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 17:49 توسط مریم الله وردی |
ساعت ديواري ساعت روي ديوار چه مي گويد؟ راستي مگر ساعت هم حرف ميزند؟! مگر نه اينكه زبان مخصوص بشر است مگر نه اينكه توليد آوايي انديشمندانه ويژه اشرف مخلوقات است خوب دقت كن، مي شنوي، حتماً مي شنوي ت ي ك ... ت ا ك، ت ي ك ... ت ا ك آري سخن ميگويد ولي با واژگان محدودي كه دنيايي از معاني را در ژرف ساخت خود پنهان كرده است. اي گشتارها به كمك جفت كمينه اي بيائيد كه با وجود جفت بودن سهمشان در هر ساعت دقيقه اي با هم بودن است. ياريشان دهيد تا متداعي سازند كه چه زيباست ثانيه شماري عقربهاي براي وصال جفت خويش و چه زجرآور است عبور بي تفاوت يكي از كنار ديگري در حالي كه با تلنگري جا ماندن را يادآوري ميكند، و چه شگفت است قربت عقربه هاي ساعت ديواري كه نشان پاياني ديگر و شروعي دوباره است.
+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 20:20 توسط مریم الله وردی |
منم و پنجره و منظره تنهايي منم و شكل تو و خاطره اي رويايي منم و كوچه مهتابي و همراه شدن منم و غرق تماشاي رخ ماه شدن منم و شور رسيدن به تو و بي تابي منم و جادوي چشماي تو و بي خوابي من رسيدم به تو افسوس ولي رويا بود منم و پنجره و منظره تنهايي مريم الله وردي
+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 8:45 توسط مریم الله وردی |
میهمانی آسمان دیده ام بارانی است باز در چشمان من مهمانی است ابرهای غم خوش آمد گوی باد حسرتند دیدگانم در تمنای غروب غربتند کاش بازهم آسمان دیده ام آبی شود نیمه ی شب غرق نور و باز مهتابی شود کاش جای آن غروب تلخ غربت در دلم با سلام صبح افعال دلم بهتر شود کاش وقت هجرت طوفان حسرت میرسید جای حسرت، باد̗ امیّّد سحرگه میوزید مریم الله وردی
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 20:12 توسط مریم الله وردی |
ديروز كسي كه مانع پيشرفت شما بود مرد... يك روز وقتي كارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگي را در تابلوي اعلانات ديدند كه روي آن نوشته شده بود ديروز فردي كه مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شركت در مراسم تشييع جنازه كه ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار ميشود دعوت ميكنيم. در ابتدا همه از دريافت خبر مرگ يكي از همكارانشان ناراحت ميشوند اما پس از مدتي كنجكاو ميشوند كه بدانند كسي كه مانع پيشرفت آنها در اداره ميشده چه كسي بوده است. اين تقريباً تمام كارمندان را در ساعت 10 به سالن اجتماعات كشاند. همه پيش خود فكر ميكردند: اين مرد چه كسي بود كه مانع پيشرفت ما در اين اداره بود؟ به هر حال خوب شد كه مرد!! كارمندان در صفي قرار گرفتند و يكي يكي نزديك تابوت ميرفتند و وقتي به درون تابوت نگاه ميكردند ناگهان خشكشان ميزد و زبانشان بند ميآمد . آينه اي درون تابوت قرار داده شده بود و هركسي به درون تابوت نگاه ميكرد تصوير خود را ميديد. نوشتهاي نيز با اين مضمون كنار آينه قرارداشت. تنها يك نفر وجود دارد كه ميتواند مانع رشد شما شود و او هم كسي نيست جز خود شما. شما تنها كسي هستيد كه ميتوانيد زندگيتان را متحول كنيد. شما تنها كسي هستيد كه ميتوانيد برروي شاديها، تصورات و موفقيتهايتان اثرگذار باشيد.شما تنها كسي هستيد كه ميتوانيد به خودتان كمك كنيد. زندگي شما وقتي رئيستان،دوستانتان،والدينتان،شريك زندگيتان يا محل كارتان تغيير ميكند دستخوش تغيير نميشود.زندگي شما تنها وقتي تغيير ميكند كه شما تغيير كنيد. باورهاي محدود كننده خود را كنار بگذاريد و باور كنيد كه شما تنها كسي هستيد كه مسئول زندگي خودتان ميباشيد. مهمترين رابطهاي گه در زندگي ميتوانيد داشته باشيد رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان كنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشكلات، غيرممكنها و چيزهاي از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيتهاي زندگي خودتان را بسازيد. دنيا مثل آينه است كه انعكاس افكاري كه فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به وي تفاوتها در روش نگاه كردن به زندگي است
بازميگرداند.
+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 17:30 توسط مریم الله وردی |
اندر غمش از چشم زينب خون چكيده امشب حسن بر چهره اش ماتم نشسته قلب حسين از بي كسي درهم شكسته امشب يتيمان بار ديگر بيقرارند در جستجوي يك نگاه مهربانند امشب به جنت فاطمه چشم انتظار است در انتظار وصل ديگر با نگار است امشب هواي كوفه با غم يار گشته حال و هواي اهل بيتش زار گشته ديگر نمي آيد چرا صوت مناجات در خون نشسته يا الهي باب حاجات مریم الله وردی
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 1:8 توسط مریم الله وردی |
وصل و هجران قایقی ساخته ام قايقم كاغذي است غرق دلواپسي است قايق كاغذيم ، بي قرار موج است با خودش ميگويد ميتوانم آيا ، برسم بر دريا ؟ قايق كاغذي غافل ما در خيالش دريا ، عشق بي پايان است او نميداند موج با تمام نرمي دل سنگي دارد با تمام وسعت قلب تنگي دارد وصل درمان غم هجران است قايق كاغذي كوچك ما با دلي مالامال از محبت از مهر مي رود تا دريا ، مي رسد بر دريا وسعت آبي آرام كنون مي كشد قايق ما را در خود شاد و خندان قايق ميروداما واي ! ! ! ! خنده او گذراست باد مي آيد و طوفاني سخت باز هم روي سياه سكه ميزند ضربه امواج به ديواره دل مي درد قايق را قايق كوچك ما خنده اي ميكندو ميگويد وصل درمان غم هجران است غرق ميبايد شد ، غرق ميبايد شد . مریم الله وردی
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 16:45 توسط مریم الله وردی |
دنیای رویایی دوش با لالايي آرام ماه غرق روياهاي مهتابي شدم در خيابانهاي پر پيچ خيال ساكن دنياي بي تابي شدم در كنار پهن دشت زندگي سفره ها از عشق حق آكنده بود در ميان سفره رنگين كمان يك سبد سيب سخاوت مانده بود در ميان ساكنان اين زمين هيچكس غمگين و بي ياور نبود هر كسي با يك بغل از عاطفه ديگري را برده مهمان كرده بود در ميان مردمان اين ديار واژه ي نفرت دگر معني نداشت در درون قلبهاي شيشه اي جز لطافت هيچكس بذري نكاشت مریم الله وردی 
+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 9:30 توسط مریم الله وردی |
کلمه ای نمیگوییم و نمیشنویم باوجود این ذهن و روحمان یکی میشود و این آن چیزیست که عشق می خوانیمش
The difference between some body you love & some body you like تفاوت میان دوست داشتن و عشق ورزیدن In front of somebody you love your heart beats faster, but In front of somebody you like you get happy با دیدن کسی که عاشقش هستید قلبتان به طپش می افتد، اما از دیدن کسی که دوستش دارید خوشحال می شوید. In front of somebody you love winter seems like spring, but In front of somebody you like winter seems just beautiful winter زمستان در کنار کسی که عاشقش هستید همچون بهار است اما زمستان در کنار کسی که دوستش دارید فقط زمستان زیبایی است. If you look into the eyes of the one you love you blush, but if you look into the eyes of the one you like you smile از نگاه کردن به چشمان کسی که عاشقش هستید گونه هایتان سرخ میشود، اما با نگاه کردن به چشمان کسی که دوستش دارید لبخند میزنید. In front of somebody you love you tend to get shy, but In front of somebody you like you show your own self با حضور کسی که عاشقش هستید خجالت می کشید اما در مقابل کسی که دوستش دارید خود واقعیتان هستید. You can't look straight into the eyes of some one you love, but you always smile to the eyes of some one you like هرگز قادر نیستید به چشمان کسی که عاشقش هستید مستقیم نگاه کنید، اما با لبخند به چشمان کسی که دوستش دارید مینگرید. The feeling of love starts from eyes, but the feeling of like starts from ears عشق با نگاه آغاز میشود و دوست داشتن با شنیدن آغاز میگردد. کلمه ای نمیگوییم و نمیشنویم باوجود این ذهن و روحمان یکی میشود و این آن چیزیست که عشق می خوانیمش
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 20:0 توسط مریم الله وردی |
واینک در بیشه حضور دل میتپد در انتظار ... مهدیا ای گل سرخ ولایت مهدیا عشق تو راه هدایت مهدیا پرچم نصر من الله دست تو ساقی کوثر علی سرمست تو ای رخت همچون نمودی از بهشت ای بنازم بلبل نیکو سرشت آسمان با آن بلندی دست توست پاکی و عدل و عطوفت قصد توست کاروان عشق را رهبر تویی برجمیع عاشقان سرور تویی بلبل باغ طهارت، مهدیا خاتم راه امامت، مهدیا آن یگانه خالق هر نوع سرشت نام تو از بهر چه مهدی نوشت میم یعنی با محبت زیستن ه̗ چراغی از هدایت بهر جان آویختن دال یعنی دوستی با عارفان ی̗ یرنگی یکدلی با عاشقان با ورودت کعبه نورانی شود آسمان مکه روحانی شود ریشه ظلم و ستم خواهد شکست گل به روی سبزه ها خواهد نشست کی میایی مادرت پیدا کنی عاشقان را در جهان شیدا کنی ما همه در انتظار روی تو ما همه دیوانگان کوی تو ای گل زهرا به جان مادرت تعجیل کن ریشه ظلم و ستم را در جهان تعطیل کن مریم الله وردی عید بزرگ شعبان بر همگان مبارک
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 4:58 توسط مریم الله وردی |
زندگی یعنی چه؟ صبح هنگام که بیدار شدم . راهی کار شدم . من بدیدم در راه پسر گریانی ! و از او پرسیدم که چرا نالان است ؟ پسرک گریان گفت : مادرش بیجان است . من غافل بخودم آمدم آن لحظه دمی که چسان عمر گذشت ؟ کودکی رفت به بازی و نشاط غافل از مبهمی مرگ و حیات غرق در این افکار من از او دور شدم تا که دیدم در راه دختر زیبائی و از او پرسیدم : زندگی یعنی چه ؟ دختر زیبا روی غرق در شادی و شور خنده ای کرد و بگفت : زندگی یعنی عشق مات و مبهوت شدم زندگی یعنی عشق ؟؟؟؟ دور گشتم از او . تا که دیدم در راه پینه دوزی تنها پیش او رفتم و من پرسیدم : زندگی یعنی چه ؟ پیر مرد خوش روی رو به من کرد و بگفت : زندگی پینه ی دستان من است . من به او خندیدم و از او دور شدم . و زنی را دیدم دار قالی میزد و از او پرسیدم : زندگی یعنی چه ؟ او نگاهی به من انداخت و گفت : زندگی نقش امید روی فرش ذهن است در نهایت دیدم عارفی فرزانه و از او پرسیدم : زندگی یعنی چه ؟ عارف فرزانه اینچنین پاسخ داد : زندگی قهقهه ی چلچله هاست زندگی پر زدن شپ پره هاست زندگی وسعت این آبی هاست زندگی الفت این ماهی هاست من کنون دانستم زندگی یعنی چه ؟ زندگی یعنی چه ؟ مریم الله وردی
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 18:49 توسط مریم الله وردی |
With fancy for thee, wath Desire for wine is ours? To the jar say; take thy head; For the jar – house is ruined. ما را ز خیال تو چه پروای شراب است خم کو سر خود گیر که خمخانه خراب است
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 19:35 توسط مریم الله وردی
حلقه دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه زر راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است به بر راز این حلقه که در چهره او اینهمه تابش و رخشندگی است مرد حیران شد و گفت: حلقه خوشبختی است، حلقه زندگی است همه گفتند مبارک باشد دخترک گفت: دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر دید در نقش فروزنده او روزهایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته هدر زن پریشان شد و نالید که وای وای، این حلقه که در چهره او باز هم تابش و رخشندگی است حلقه بردگی و بندگی است فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 19:30 توسط مریم الله وردی |
Any lost thing is the best in your mind Be care Today is beautiful in think of tomorrow گذشته های از دست رفته در ذهن آدمی بهترینند آگاه باش امروز با اندیشه ی فردا زیباست
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 19:26 توسط مریم الله وردی |
پنجره منم و پنجره و منظره ي تنهايي منم و فكر تو و خاطره اي رويايي منم و كوچه مهتابي همراه شدن منم و غرق تماشاي رخ ماه شدن منم و شور رسيدن به تو و بي تابي منم و جادوي چشمان تو و بي خوابي من رسيدم به تو افسوس ولي رويا بود منم و پنجره و منظره ي تنهايي مریم الله وردی
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 17:12 توسط مریم الله وردی |
ای جلوه خورشید عیان از رویت آسوده شوم اگر بیایم سویت یک لحظه به من نما خم ابرویت تا مست شده شانه زنم گیسویت مریم الله وردی 
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 16:26 توسط مریم الله وردی |
| ||||||